تبليغاتX
طلوعی در شب

tolou-dar-shab

حسین

tolou-dar-shab

http://tolou-dar-shab.blogfa.com

طلوعی در شب

طلوعی در شب

طلوعی در شب

با سلام.
امیدوارم لحظات خوشی رو اینجا بگذرونید.

استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز میباشد.
متشکرم

دوستانی که مایل به تبادل لينک هستند ابتدا لينک ما رو با نام: ***طلوعی در شب*** در وبلاگ ياسایتتون قرار بدید.

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر بدهيد تا ما هم شما رو لینک کنيم.
همانند سحر در شب طلوع کن ... اگر اهل دلی با ما شروع کن

طلوعی در شب

همانند سحر در شب طلوع کن ... اگر اهل دلی با ما شروع کن
واقعا دوستیم؟
با هم دوستیم پس شک نکن.

شک کردی؟

باشه ولی مطمئن نباش.

مطمئنی؟

باشه ولی قهر نکن.

قهری؟

باشه ولی لااقل باهام حرف بزن.

حرف نمیزنی؟

خب حداقل به حرفام گوش کن.

گوش نمیدی چی میگم؟

اصلا پاشو برو گمشو بیرون از قلبم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:37 توسط حسین |
سلام

از گل وا شده دور ترین نقطه خاک

به تو ای سرو سلام

حالت آیا خوب است؟

روزگارت آبیست؟

همه اینجا خوبند

نیلبک میخندد

یاس ما میرقصد

همه چیز آرام است

جرعه ای احساس در دلهامان جا مانده

باد هم عاشق شده است

بی شک اینجا ثانیه خاموش است

به خاطر استواری هایت

یاد من باش که من یاد توام

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 1:27 توسط حسین |
عاشق
اون روز بهترین لباسشو پوشیده بود
به خودش خیلی رسیده بود
جلو رفت
کلمات تو گلوش گیر کرده بود
نمیدونست از کجا شروع کنه اما به خودش گفت بالاخره که چی؟
تا کی میتونست بهش نگه؟
یک بار چند روز قبلش میخواست بهش بگه ولی نتونسته بود
ولی ایندفعه فرق داشت یه جورایی راحت تر بود
پس شروع به حرف زدن کرد
حرف دلش رو بهش گفت.از علاقش واسش گفت از احساسی که نسبت بهش داشت
با هر جمله غم توی صداش اوج میگرفت.
حرفاش که تموم شد احساس کرد که سبک تر شده
انقدر سبک که میتونه پرواز کنه
اما خیلی ناراحت بود چون هیچ پاسخی نگرفته بود.
فقط سکوت بود
سکوتی که تا چند دقیقه اونو مبهوت کرده بود
ته دلش یه حسی این حالتو پیش بینی میکرد پس سعی کرد به خودش بقبولونه که همه چیز تموم شده
چه حس عجیبی بود
کم کم داشت تحملشو از دست میداد
خداحافظی کرد
از جاش بلند شد و شاخه گل رزی رو که گرفته بود روی سنگ سرد گذاشت و تو تاریکی شب ناپدید شد..
.


+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:47 توسط حسین |
رفتن
چقدر ساده است رفتن

مثل نسیمی که از میان کوچه میگذرد

در میان این پیچیدگی ها به سادگی گذشتن

هنگامی که خود را از خود خالی میکنیم

و من را در او میبینیم


چقدر ساده است رفتن

چقدر ساده است دل کندن

دل کندن از چیزهای کوچک به ظاهر بزرگ

و دل بستن به چیزهای بزرگ به ظاهر کوچک

دل بستن چقدر سخت است

دلی که مملو از پوچیست

دلی که تنها فراموشی را به خاطر سپرده

دلی که هرگز ذره ای احساس در خود حس نکرده


چقدر ساده است رفتن

رفتن و از خود گذشتن

رفتن و خود را با دل تنها گذاشتن
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 3:14 توسط حسین |
انتظار
پاییز نيز سپري مي شود...باران مي آيد در کوچه تنگ

و باز خبري از تو نيست

دلم براي تو تنگ است

روزهاييست كه همه چيز مرا به ياد تو مي اندازد

در كنار بوته هاي برگهاي زرد ايستاده ام

در كنار غنچه هاي سرخ كه در زير باران لبخند مي زنند

در انتظار تو

در گوشه ديوار كهن نقش تو ظاهر مي شود

به سويت مي دوم تا تو را در آغوش گيرم

ناگهان اندامت حاله آسا در ميان دستهايم محو مي شود

به خود مي آيم

تو را نمي يابم

دلم براي تو تنگ است

باران همچنان مي آيد

قطرات باران بر روي آب حوض مي رقصند

و من همچنان منتظرم
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:43 توسط حسین |
تاریکی
الان ساعت نزدیک  3 صبحه .یه جورایی بی خوابی زده به سرم.
داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم
تو عمق تاریکی زل زده بودم که یاد یه مطلبی افتادم که یه جا خونده بودم
 حالا میخوام واسه شما بنویسمش:


...تاریکی نابودی نیست!
تاریکی سکوت جذاب میان دو نت موسیقی است
تاریکی
        وقفه ی بی دغدغه ای است
                                            در مغاک زمان
     که همچون باران
             آرام و صبور
                پر میدهد افکار آشفته ی پریشانان را
                  یا آنکه
                     میپراند از خواب
                        ذهن خوشحالانو خوشخوابان را
.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 3:14 توسط حسین |
نامه ای به خدا...

خداوندا تویی شاهد
که عشقی را که رو کردی
چه مستانه شدم عاشق

چه دیوانه نظر کردم
به آن چشمان

شدم حیران
شدش خندان

در آن لحظه

و او تابید بر من
همچو مهتاب بر کف ایوان

چه غوغایی به پا کردم
در آن آرامی دلها

تویی شاهد خداوندا...

چه شیرین شد نفس هایم
چه شیرین شد زمان من

گذشت روز هایی از آن هنگام حیران
وما مدیون عشقیم و خدامان
لحظه هامان شاد

همچون رستگاران


خداوندا خدایا
نظر کن پاکی عشقی که دادی
نشان ده رحمت آن دل که داری

خداودا نکن آن گونه که از هم جداشیم
راهی منزلگه دیوانه ها شیم
تو راهی ده همیشه با تو باشیم
یگانه عاشقان بی ریا شیم

خداوندا تو بینایی به آن چه عشق خواندم
ندای شهوت از این قصه راندم
تو بینایی به آن راهی که رفتم

بخواه آنگونه که یگانه باشیم
ما سه تن افسانه ای بر دشمنانیم
تا ابد هر سه کنار هم بمانیم
تو و عشقم
آمید زندگانیم

مکن آن نوع...
که حتی لحظه ای ویرانه گردیم
تورا بر ضربه های این دلم
 سوگند بادت
تو کاری کن که ما با پاکی عشق هم خانه گردیم
و با گرمی یادت

مهدی  15آبان88
ساعت 1/45 شب

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:1 توسط مهدی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

تصاوير تصادفی