طلوعی در شب
همانند سحر در شب طلوع کن ... اگر اهل دلی با ما شروع کن
سلام به همچین روزی توو چهار سال پیش سلام به لحظه شروع شروعی طوفانی تر از طوفان ... طلوع در شب چهار ساله شد . چهار سال گذشت از اون روزی که با هم تصمیم گرفتیم طلوع کنیم . خیلی ها توو این مدت به ما سر زدن ،یه سری رفتن ،یه سری هم موندن ،کلی دوست پیدا کردیم ،با هم غمگین بودیم و با هم لبخند زدیم.دردِ دل کردیم ،جدی بودیم ،گاهی شوخی کردیم و گاهی هم حتی با اعصاب خط خطی و عصبانی نوشتیم . هرچی که بود با تمام خوبی هاش(شایدم بدی هاش) تموم شد و امسال هم یه شروع دوباره داریم پست ویژه فرصتیه که از همه تشکر کنیم که توو این مدت با ما بودن و البته از کسایی که ناراحتشون کردیم به هر طریق ،عذرخواهی .فرصتی برای درس گرفتن از این چهار سال و پیشرفت . دوستتون داریم ،حتی اونایی که دوستمون ندارن راستی تصمیم گرفتیم یکی از پست هامون از اردیبهشت سال پیش تا الان رو به عنوان پست منتخب انتخاب کنیم ،عنوان بهترین پست رو بزارین توو بخش نظرات(اگه زحمت نمیشه برات البته!) همچنین از تمامی نظرات ،پیشنهادات ،انتقادات ،فحش ،تمجید و هر چیزی که باعث ارتقاء طلوع بشه استقبال میشه . با تشکر امضا : طلوع سعی میکنی دوست خوبی باشی برای اولی ،دومی ،دیگری و دیگری یکی ناراحتِ ،یکی شاد ،یکی مضطرب و یکی... سعی میکنی دوست خوبی باشی برای همشون تا اونجا که کلافی از رفاقت دور خودت می پیچی کلافی که گرفتارت کرده و با هر حرکتی واکنش ها به سمتت سرازیر میشه سعی میکنی دوست خوبی باشی اما در نهایت متهمی ... متهمی به کم گذاشتن ،به دو رویی ،نارفیقی در نهایت همه فقط لحظات بد رو به یاد میارن اونوقته که معنای واقعی خفگی رو میفهمی وقتی با بهت وسط گود ایستادی و به نابود شدن رابطه ها نگاه میکنی و کاری از دستت بر نمیاد فقط ... سعی میکنی دوست خوبی باشی . لازم نوشت : وقتی انسان یک دوست واقعی دارد که خودش هم یک دوست واقعی باشد "کانت" من نوشت اول : گاهی بعضی برخود ها از برخورد شهاب سنگ هم بیشتر آدم رو میکوبه من نوشت دوم : درک لازمه برای اینکه بفهمی رفاقت با تجارت فرق داره درک کن بعدا نوشت : بعضی چیزا شوخی بردار نیست ،نظر خواهی تعطیل... دلت رو گرفتی توو دستات و دوره میگردی به هر کسی که میرسی دلتو بهش عرضه میکنی و اون هم از سر کنجکاوی یا محض تفنّن حتی ،با دلت بازی میکنه و لمسش میکنه ولی بعد یه مدت خیلی راحت میگه "نه ،نمیخوام" و تو رو رها میکنه تا بری سراغ نفر بعدی نفر بعدی و بعدیش.... تا جایی که یه روز به خودت میای و میبینی که اون دلی که اول اونقدر پاک و زیبا بود ،زشت و ناپاک شده پُره از اثر انگشتایی که هر کدوم برات یه خاطره تلخه وقتی به خودت میای که دیگه راه برگشتی نداری ،این دل دیگه اون دل سابق نمیشه اون موقست که شروع میکنی... افسوس لازم نوشت : اینه وضعیت دل های ما! الان! توو این دوره زمونه من نوشت : چیه؟ قبول نداری؟دلیل که داری؟اگه نه پس چی داشتم فکر میکردم که چه دلایلی باعث این اتفاق میشه؟چطور باید نوشت که آخرش طلوع هم به سمت غروب پیش نره؟جوابی که به ذهنم رسید "هدف" بود تقریبا همه وبلاگ هایی که دوام ندارن و بعد یه دوره ای فاتحشون خونده میشه توسط افرادی ایجاد میشن که انگیزه ای از ایجاد وبلاگ ندارن یا بعد مدتی انگیزشونو از دست میدن برای مثال وبلاگی که از روی سرگرمی ساخته بشه هیچوقت انتظار نمیره که بیشتر از چند ماه (بعضی مواقع حداکثر 1 سال) فعال باشه یا گاهی یکی احساساتش قلمبه میشه و برای عشقش(زرشک!) وبلاگ میزنه حالا فرض کنید توو عشق شکست بخوره! ،از این موارد زیاده که نقطه مشترک همشون با هم اهداف کوچیکه که بعد مدتی باعث بی انگیزگی فرد میشه. همه این قضایا رو گفتم تا برسم به این نکته که چند وقتی میشه که دیگه حوصله وبلاگ رو ندارم شایدم انگیزشو!وقتی توو اردیبهشت ماه 87 این وبلاگ رو ساختیم با مهدی هدفمون ساختن جایی بود که بتونیم به دور از روزمرگی های زندگی و حواشی اتتفاقات اطرافمون همیشه جایی رو داشته باشیم که بتونیم راحت حرفامونو تووش بزنیم ، حالا گاهی در غالب شعر و کاهی نثر و حتی گاهی چرت و پرت هایی که خودم مینویسم.دنبال جایی بودیم که نیاز نباشه در قبال حرفامون به کسی پاسخگو باشیم(یا حداقل کمتر پاسخگو باشیم) و چه جایی بهتر از یه وبلاگ برای این کار... . با این تفاسیر هنوز هم به نظرم هدفمون مناسب بود که به اینجا رسیدیم.در کل وقتی به این قضیه نگاه میکنم تنها مانعی که باعث میشه توو این دوره(چند ماه اخیر) فعالیتم(تمون) کمتر بشه و حتی باعث میشه بعضی از مطالب رو بنویسم و هیچ وقت توو وبلاگ نذارم دور شدن از اون هدفه و سرگرم شدن به مسائل حاشیه ایه که امیدوارم کم کم برطرف بشه چون همیشه از این که یه روزی توو وبلاگ جملاتی مثل اونایی که اولش نوشتم ، بنویسم متنفر بودم و هستم لازم نوشت : از این که غلط های املائی منو تحمل میکنید سپاس گذارم بعدا نوشت : امیدوارم همتون سال خوبی داشته باشید باز هم میگن (میگم) سختی ها آدم رو میسازه ولی یه جورایی داره پیش میره که اصلا نمیدونم از کجا(ها) دارم میخورم!یکی هی از یه جایی توو نیمکره سمت چپ میگه "این نیز بگذرد" ،از اونور یه ترسی هست که میگه اگه این گذر به اندازه عمر طول بکشه چی اونوقت؟(نمیدونم چرا سمت چپیه دیگه جواب نمیده،عجیبه) احساس میکنم دارم یه جورایی عارف میشم ،در نهایت فقط امیدوارم(خیلی هم کلیشه ای...) من نوشت : حتی بدون در نظر گرفتن احتمالات ، قراره خیلی چیزا عوض شه جدی میگم...جان تو لازم نوشت اول : شاید حال و هوای عید مارم گرفت دگرگون شد این حال نزار لازم نوشت دوم : به امید فرزانگی... *** لازم نوشت : عید اومد و رفت و احتمالا به دلیل همون امید مذکور همه چیز رو به راهه.چیزی عوض نشد به جز من البته. لذا این پست بازیافت شد! از همین راه که حالا می روی با حقارت باز می گردی شبی... زخم خورده،با تاسف باز می گردی شبی خسته از صد رنگی دل های پر رنگ و ریا دل زده از این مسیر پر خم و پیچ و سیاه از تمام لحظه هایی که گذشتند اشتباه در تلاطم،باز می گردی شبی با نگاهی چون قدیم،ساده می جویی مرا گنگ می خوانی مرا با همان تصویر قبلی،غرق در عشق می خواهی مرا در سرت با این هوا،باز می گردی شبی باز می گردی و می بینی مرا،لحظه هایی که تو را بردند تا بی انتها هر کدام،هر ثانیه رنگ دیگر زده اند من نمی دانم ولی،به چه امید شبی می آیی؟ من فقط می دانم که در آن شب حسرتی می داری و با چشمان تر تا سحر بیداری به خیال اینکه هدفت، اندیشه ات، شاید هم غصه پنهان پشت حرف هایت را بخوانند اما همیشه سرآخرش کسی هست کنارت که بگوید "خب که چی؟" و تو پشیمان شوی از این همه صغرا کبرا چیدن ها لب بگزی و آرام و زیر لب بگویی "هیچ" من نوشت : کلی حرف دارم، کلی حرف تهِ تهِ دلم مونده
برچسبها: طلوعی در شب, پست ویژه, تولد چهار سالگی
برچسبها: طلوعی در شب, رفاقت
برچسبها: طلوعی در شب, دلِ داریم آخه
اینا جملات و عناوینیه که توو این مدت ناچیزی که اینجا مینویسم و حتی قبلش که به دلایلی وبلاگ قبلیمو رها کردم زیاد به چشمم خورده و هرازچند گاهی دوستان و حتی وبلاگ هایی که خودم لینکشون کردم یهو تعطیل میکنن و دِ برو که رفتیم!
برچسبها: طلوعی در شب, غروب, هرگز
برچسبها: طلوعی در شب, فرزانگی
برچسبها: طلوعی در شب, باز میگردی
حرف هایی برای نگفتن
برچسبها: طلوعی در شب, حرف
| www . Tolou-dar-shab.blogfa . com |
