داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم
تو عمق تاریکی زل زده بودم که یاد یه مطلبی افتادم که یه جا خونده بودم
حالا میخوام واسه شما بنویسمش:
...تاریکی نابودی نیست!
تاریکی سکوت جذاب میان دو نت موسیقی است
تاریکی
وقفه ی بی دغدغه ای است
در مغاک زمان
که همچون باران
آرام و صبور
پر میدهد افکار آشفته ی پریشانان را
یا آنکه
میپراند از خواب
ذهن خوشحالانو خوشخوابان را.
خداوندا تویی شاهد
که عشقی را که رو کردی
چه مستانه شدم عاشق
چه دیوانه نظر کردم
به آن چشمان
شدم حیران
شدش خندان
در آن لحظه
و او تابید بر من
همچو مهتاب بر کف ایوان
چه غوغایی به پا کردم
در آن آرامی دلها
تویی شاهد خداوندا...
چه شیرین شد نفس هایم
چه شیرین شد زمان من
گذشت روز هایی از آن هنگام حیران
وما مدیون عشقیم و خدامان
لحظه هامان شاد
همچون رستگاران
خداوندا خدایا
نظر کن پاکی عشقی که دادی
نشان ده رحمت آن دل که داری
خداودا نکن آن گونه که از هم جداشیم
راهی منزلگه دیوانه ها شیم
تو راهی ده همیشه با تو باشیم
یگانه عاشقان بی ریا شیم
خداوندا تو بینایی به آن چه عشق خواندم
ندای شهوت از این قصه راندم
تو بینایی به آن راهی که رفتم
بخواه آنگونه که یگانه باشیم
ما سه تن افسانه ای بر دشمنانیم
تا ابد هر سه کنار هم بمانیم
تو و عشقم
آمید زندگانیم
مکن آن نوع...
که حتی لحظه ای ویرانه گردیم
تورا بر ضربه های این دلم
سوگند بادت
تو کاری کن که ما با پاکی عشق هم خانه گردیم
و با گرمی یادت
مهدی 15آبان88
ساعت 1/45 شب
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
***
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
***
اي مرغ آفتاب!
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
***
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم...
***
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟
زمانی که تو هستی
وقتی کنارمی
وقتی به من نگاه می کنی
من از این دنیا چه می خواهم؟
من از خدا چه می خواهم؟
جز این لحظه ها!؟
من حس لمس دستان تو را با چه احساسی به قلم بفشارم؟
بجز خدا به که بگویم؟
به که بگویم لحظه های با تو بودن را با هیچ چیز عوض نمی کنم؟
تو آرامش شب های طوفانیم هستی
اما چه طوفانی؟با تو جز نسیم عشق نمی وزد
همه چیز آرام آرام است
درست مثل نگاهت
درست مثل نگاهم
تو آرامی شب های منی رنگی خواب دلارای منی
در دلت من منم و در دل/تو تو یگانه همه دنیای منی
به راستی چه میماند از آدمی جز چراغی روشن به راه آیندگان؟ پس بدانید که راستی بر دروغ ،نیکی بر بدی ،پاکی بر پلیدی ، بخشایش بر انتقام ،آشتی بر جنگ ،خرد بر جنون چیره خواهد شد و آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد و شما نیز چون من روزی تن اندر این خاک خسته خواهید کشید.
((کورش هخامنش.منشور پاسارگاد))
کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) شاه پارسی، بهخاطر بخشندگی، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراطوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و... شناخته شدهاست. کوروش نخستین شاه ایران و بنیانگذار دورهی شاهنشاهی ایرانیان می باشد

واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".
7 آبان ماه خورشیدی برابر با 29 اكتبر میلادی است.در سال 529 قبل از میلاد در چنین روزی كوروش بزرگ بابل را فتح كرد اما این مهمترین اتفاق این روز نیست مهمتر از فتح بابل فتح قلبهای انسانهای آن روزگار بود كه كوروش بزرگ با رفتار انسان دوستانه اش موفق به انجام آن شد.در آن روزگار ( وشاید هنوز هم) فتح یك سرزمین به دست یك حاكم معنایی جز قتل و نابودی، تجاوز و اسارت نداشت (وندارد) اما كوروش رفتار و منشی را به دیگر انسانها یاد داد كه امروزه ما از آن به عنوان مبانی حقوق بشر یاد می كنیم. اما شاید از خودمان بپرسیم كه چه؟ این به اصطلاح افتخارات به چه درد ما می خورد؟ اینها كه در دنیای مدرن امروز آب و نان نمی شود!
كوروش از نظر دین یهودیت ( وبالطبع آن مسیحیت ) پیامبر خدا محسوب می شود و در اسلام نیز او را همان ذوالقرنین قرآن می دانند
یكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی
To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
To be part of a team
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین
To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی
These are the best moments of life
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده ...
"چارلی چاپلین"


